تبليغاتX
راز سکوت دل عاشق
به نام خداوندی که عشق را آفرید

سلام به شما دوستان مهربون که همیشه باعث دلگرمی من هستین   امیدوارم  که همیشه خوب و خوش باشین

من امروز اومدم که اولین آپ سال 85 رو انجام بدم ، ولی قبلش یه مقدمه می گمو شروع می کنم . نمی دونم از کجا شروع کنم ، چون هدف من از ساختن این وبلاگ یه چیز دیگه بود ولی دوستان همراه من حالا به هر دلیلی نتونستن یه موقع جمع بشن و درباره ی این وبلاگه زبون بسته  یه تصمیمی بگیرن و یه هدف مشخصی معین کنن ، اما خوب به هر حال این جور مشکلات پیش می یاد و هیچ کاریشم نمی شه کرد .

حالا که نگاه می کنم می بینم که واقعا به قول دوست عزیزم حسین این وبلاگ چه فرقی با وبلاگ شخصییه خودمون کرد ؟

من تصمیم گرفتم تا زمانی که هدف معین و مشخصی برای این وبلاگ گرفته نشده از نوشته های دختر دایی عزیزم سپیده جوون که یه دختر 13 ساله است استفاده کنم . به هر حال دیگه تعطیلات داره تموم می شه و حسابی درسای این ترم دانشگاه ، فکر کنم وقتمو بگیره ؛ چون این ترم خیلی فشردست و بیشتر زمانم اهواز نیستم . پس اگه خیلی هنر کنم به وبلاگ شخصی خودم برسم و درسامو پاس کنم .

ولی این به این معنا نیست که من شونه خالی کردم ، من هستم و تا زمانی که تو اینترنت میام برای این وبلاگ مطلب می نویسم .  اگه دوستان تونستن یه مشورت کنن و یه هدف مشخصی رو انتخاب کنن که قابل برنامه ریزی باشه و یه نظم خاصی کار بگیره ، من می تونم وقت بزارم و کوچیکه همه هم هستم ، چون اونجوری وقت از دوستان کمتر تلف می شه و هر کسی می دونه چه زمانی و چه تاریخی و درباره ی چه موضوعی باید بنویسه . و اگر نه که دوستان می تونن مطالب دلخواه خودشونو بنویسن و منم پیشاپیش ازشون تشکر می کنم .

در صورتی که تصمیم گرفتین هر موقه که دوست داشتین آپ کنیم فقط یه مسئله رو رعایت کنین و اونم اینه که سعی کنین از مطلب قبلی حداقل 5 روز گذشته باشه .

و اما مطلب دختر داییم :

 

فصل بهار :

 

من فصل بهار رو خیلی دوست دارم . می دونین چرا ؟ آخه فصل خیلی قشنگیه ؛ تازه زمین پر از شکوفه های قشنگ قشنگ می شه .

وای چه رنگهای : زرد ، نارنجی ، سفید ، صورتی و خیلی رنگهای قشنگ دیگه که قابل توصیف نیستن .

راستی زمین پر از سبزه می شه و همه جا قشنگ تر به نظر می رسه و برف کوه ها آب می شه ، البته استان ما خوزستان بارون به زور میاد چه برسه به برف !

مردم هم بعد از یه سرمای سخت زمستونی یه سفره ی قشنگ هفت سین پهن می کنن و منتظر تحویل سال نو می مونن و ما هم منتظر عیدی .

راستی یادم رفت که بهتون بگم که مردم به فصل بهار عروس سال هم می گن ، آخه قشنگ ترین فصل ساله و زمین دوباره بعد از زمستون پره گل و سبزه می شه . برف های آب شده مانند جویبار در زمین جاری می شن که زیبایی طبیعت رو دو چندان می کنن .

خدایا  از تو سپاسگذارم که نعمت های زیاد به ما دادی و امیدوارم که لیاقت نعمت های بی کران تو رو داشته باشیم .

با تشکر از دختر دایی عزیزم سپیده جوون .

امیدوارم  که خوشتون اومده باشه .

 کوچیکه همه ی جوونای  ایران زمین <<< مجتبی >>>

 

آسمون دلتون هیچ وقت بی ستاره نشه .

 

خدا نگهدار

 

یاعلی

 

+ نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 19:55 |

به نام خداوندی که عشق را آفرید

سلام به شما دوستان مهربون که همیشه باعث دلگرمی من هستین   امیدوارم  که همیشه خوب و خوش باشین .

با توجه به مطالب بسیار جالب و آموزنده ی دوست عزیز و برادر خودم آقا حسین و مطالب بسیار زیبا و ادبی ساناز مهربون و زحمات خواهر عزیزم مهپاره خانم  که با گذاشتن مطالب ادبی و دلنشینشون یه صفای خاصی رو در سال 84 به این وبلاگ دادن و غر غرای منم تحمل کردن ، ازشون کمال تشکر رو دارم  و همین جا از تمام دوستان که یوقت حوسله نداشتن و من گیر دادم که بنویسن ، مذرت می خوام امیدوارم به بزرگواری خودتون ببخشین .

 همون جور که حسین جوون گفت : وبلاگ وقتی گروهی می شه باید هدفش گروهی باشه و کارش هم همین طور . ساناز جونم تایید کرد و حتما نظر مهپاره خانم هم همینه و منم موافقم ، پس من از شما دوستان خواهش می کنم که یه وقت برای هماهنگ کردن و تصمیم گیری انتخاب کنین و از چند روز قبل به اطلاع هم برسونیم .

 و از شما بینندگان محترمم خواهشمندم که اگه موضوع جالبی تو ذهنتونه و می دونین که باید اون موضوع باز بشه و روش بحث بشه ، که هم برای ما و هم برای جوونا مثبت باشه ، در قسمت نظرات پیشنهاد بدین که ما از نظرات شما هم استفاده کنیم ؛ از قدیم گفتن 10 تا فکر بهتر از یه فکر کار می کنه .

و اما آقا حسین اگه واقعا تصمیم جدی گرفتیم که یه کار مثبت و مندگاری رو شروع کنیم دیگه باید بدونیم که وبلاگتون ( شما فکر مدیریت وبلاگتون باش ) معنی پیدا نمی کنه و باید بگیم وبلاگمون ، بعدشم مگه من کی هستم که نخوام بذارم بنویسین من فقط منظورم این بود که یکم باید به مسئله جدی تر نگاه کنیم و یه نظم خاصی به کارمون بدیم . درسته که شما هر دو ماهم که بنویسین آنقدر مطلبتون جالب و پر محتواست که جبران دو ماه غیبتتونو می کنه ولی اگه نظم خاصی داشته باشه بهتره. فکر کنم نظر شما و بقیه ی دوستان همین باشه . بقیه ی مسائل تو اون جلسه که گرفتین می گم  چون واقعا بینندگان حوسلشون سر رفت .

با مذرت خواهی از شما دوستان و بینندگان عزیز که همیشه ما رو مورد لطف و عنایت خودتون قرار دادین و میدین .

 

من به عنوان عضو کوچکی از این مجموعه و از طرف دوستان ( ساناز جوون ، مهپاره خانم و آقا حسین ) بهار دل و طبیعت و سال نو رو به شما و خانواده ی محترمتون تبریک می گم و امیدوارم سال 1385 ساله خوب و پر باری برای شما و تمام جوانان ایران زمین باشه .

همچنین فرا رسیدن اربعین حسینی و چهلمین روز پر پر شدن لاله های کربلا رو به شما و خانواده ی محترمتون تسلیت میگم .

 

رسیدن سال نو و سال جدید باعث یه انگیزه و احساس خاصی در انسان می شه و یه فرصت خوب در تجدید نظر روی بعضی از کارامون و فکر کردن درباره ی بعضی از مسائل رو به انسان میده .

من خودم سال 84 یکی از سالای تلخ زندگیم بود ، ولی آدم عاقل کسیه که از روزای تلخ درس بگیره ( منظورم این نیست که من عاقلم ) ، یکم تامل و تفکر در آخرین روزای سال شاید تغیرات مفید و سازنده ای رو در زندگی داشته باشه و باعث بشه مسیر زندگی آدم کاملا عوض بشه ، ولی باید خوب حواسمونو جمع کنیم که در جهت مثبت و خشنودی خدا عوض بشه .

سعی کنیم تو سال جدید از کنار مسائل بی اهمیت و بی ارزش خیلی راحت تر از سال 84 بگذریم . خودمونی بگم ، انقدر گیر ندیم . اینم بدونیم همه چیز دست ماست و ما می تونیم با تصمیم گیری صحیح در زندگی ، زندگی رو طوری کنیم که شادی و خوشی همیشه مهمون خونه ی دلمون باشه . پس کافیست که ما بخواهیم و خوب با مشکلات بجنگیم .

دوستای عزیز سر سفره ی هفت سین هنگام سال تحویل  نه برای من بلکه برای تمام جوونای ایران زمین دعا کنید .

 

خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خوشنود باشی و ما رستگار .

 

با تشکر از توجه شما دوستان و تحمل انشاء ضعیف من ( دوستان با انشاء قوی و زیبای خودشون دیگه شما رو بد عادت کردن )

کوچیکه همه ی جوونای  ایران زمین   <<< مجتبی >>>

آسمون دلتون هیچ وقت بی ستاره نشه .

 

خدا نگهدار 

 

 یا علی

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 11:20 |

 

آغاز من...

 

داستان از آنجايي آغاز شد كه احساس كردم جايي بند نمي شوم . سلولهايم آرام و قرار نداشتند و تمركزم را از دست داده بودم . نمي توانستم از عهده كارهاي جدي برآيم .

از اجتماعات فرار مي كردم و به خودم پناه مي بردم و يا حداكثر كسي كه بتوان حرفهاي پنهاني را گفت . احساس مي كردم چيزي كم دارم .

تلاش مي كردم , به مغزم فشار مي آوردم ولي به جايي نمي رسيدم . غم همه جسمم را فرا مي گرفت . داستانهاي حزن انگيز را مي بلعيدم . موسيقي دلشوره آور روزي ده ساعت , فيلم , سينما , انواع آدمها و انواع موانع . هيچ چيز شادم نمي كرد .

احساس نياز دائمي شد . ديگر طاقتم تمام شده بود . هيچ جا بند نمي آمدم .

اختيار از كفم خارج شده بود . راه مي رفتم در جستجوي گمشده عزيزم . ساعتها در ذهنم به دنبالش مي دويدم ولي به جايي نمي رسيدم . من كه اهل زمزمه نبودم كم كم آواز مي خواندم . هنوز هم نمي دانستم به دنبال چه چيز مي گردم و اين ندانستن كار را مشكل تر مي كرد . خواهشها را مي فهميدم ولي خواستنيهايم ناپايدار بود .

مي سوختم . لحظاتي فكر مي كردم مسيرم را پيدا كردم . در منزلگاهي خوش و خرم مكثي مي كردم . باران زيبا را مي ديدم و شادي سراسر وجودم را فرا مي گرفت . ولي طولي نمي كشيد ...

باران هم نمي توانست يكباره منجمد شود . سوز و سرما آغاز مي شد و فصول يكي پس از ديگري مي گذشت . سه سال بود كه خزان را به اميد يافتن قطعه نايابم پشت سر مي گذاشتم . كم كم دور وبريها فهميدند ولي جدي نگرفتند .

اينك نوبت خورشيد بود كه بتابد و گرمم كند . تابيد تا حدي كه براي رفتن آماده شدم .

مسيرم دراز بود و من خسته . حتي تند هم نمي توانستم بروم چون گمشده اي داشتم .

تصاوير كنار جاده به سرعت از برابرم مي گذشتند . همه چيز در كادري ثابت مي ماند .

صداي تلق و تلق قطار وجودم را ميشنيدم , هيچي نرفته تحليل شده بودم . استهلاك سراسر قلبم را فرا گرفته بود .

گاهي مي ايستادم در يك ايستگاه در آن سوي خواهشها .

خواسته من در آن سوي درياهاو اقيانوسها بود . يك جهان فاصله كه هيچ كس نمي توانست آن را پر كند .

ديگر حتي آواز هم نمي توانستم بخوانم .

ياس بود و نااميدي ...

همش باتلاق و جنگل . جنگل سياه و تاريك تنهايي و بي كسي .

حس فرار به كوه هدايتم مي كرد . بله

آشيانه ها , درختان وحشي , جويها , سنگريزه هاي كف آب , پونه ها , پرندگان مهاجر ؛ همه از تو ميگفتند درست مثل فرار پنجره ها از چشمان من . اي همه حسرتهاي مجهول من , من به روي اين كره خاكي غريبم ...

 

 

 

هر ترانه خاطره ای ست

که تکرارش احساس نخستین لحظه ست

                                                                با تو یا بی تو

عجیب نیست که غمگین ترین ترانه ها

                                با تو اگر یادی ست

                                             شادمانه ترین

و گر شادمانه ترین سرودها را

                                       بی تو خاطره ای غمناک ترین ... !

 

 

سلام یاوران همیشه و هر روز

منم به جمع مهربونایی پیوستم که همیشه و همیشه برام عزیز هستن ...

می بخشید که دیر اومدم اما بالاخره اومدم ...

عاشق و عاشق وعاشق باشین ...

موفق باشین ...

قلبتون تپنده ، لبتون پر خنده ...

در پناه حق

 

LoSeR

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و ساعت 8:54 |

به نام خداوندی که عشق را آفرید

سلام به شما دوستان مهربون که همیشه باعث دلگرمی من هستین   امیدوارم  که همیشه خوب و خوش باشین .

با «نه» شنيدن از تو كه من كم نمي‌شوم !
مجنون ‌نمـــاي مــردم عالم نمي‌شوم

اين اوّليـــن خطاي تو ، حوّاي سنگ‌دل
پنداشــــتي بدون تو آدم نمي‌شوم

بعداز تو اي خزان‌ زده ديگر براي هر
شب‌بوي تشنه ‌لب ‌شده شبنم نمي‌شوم

دلخور نشو عزيز ! از اين خُلقِ بي‌خيال
گفتم كه بي تو پاپيِ خُلقم نمي‌شوم

آه اي نگاه‌هاي تماشـــا ، خداوكيل!
علّاف چشم‌هـــاي شما هم نمي‌شوم

بگذار صـادقـانه بگــم بدون تو
هر كار مي كنم... نه... نه... آدم نمي‌شوم

 

آسمون دلتون هیچ وقت بی ستاره نشه .

 

خدا نگهدار 

 

 یا علی

 

 

+ نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 18:6 |

سلام دوست های گلم  از این که همراهی می کنید ممنون .

بگو ... آخر لب گشودی و گفتی قصه غصه خود را برایش شرح می دادم آن اسب سنگ صبورم شده بود . مرا با خود به فکر فرو بردی اندیشیدم ، اندیشیدم که چرا ، چرا اسب از تو گریخت دیگر تنهاییت را با چه کسی قسمت خواهی کرد آیا کسی هست که تو را از این سکوت ظلمت بار رهایی بخشد ؟ آیا کسی هست که بشنود حرفهایت را با گوش جان ببیند و درک کند تنهاییت را با چشم دل و حس کند اندوه و خستگی ات را با تمام وجود آیا کسی هست که تو را برای خودت فقط برای خودت به خاطر آن چیزی که هستی بخواهد ؟ یا باید چون گذشته با دیوارها سخن بگویی با خود می گویم تو ، تو که دل هستی مقر احساسات و عواطف من مرکز محبت و لطافت  من چرا خسته ای چرا ؟

با من سخن بگو ...

ادامه دارد ......

سبز و ستاره ای باشید .

+ نوشته شده توسط در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 18:15 |

دوستان خوبم سلام خسته نباشید ممنون که به ما هم سر می زنید و ما رو قابل می دونید.

آن بار که اسب ها را روانه کردی به من بگو چرا ؟

چرا در میان گله اسب سفید را جستجو می کردی ؟ بگو که چرا چون نیافتی از عمق جان نالیدی و گریه سر دادی؟ چرا آن هنگام که تو را گفتم بیش از این اشک مریز بلند تر فریاد برآوردی ؟آن اسب برای تو چه مفهومی داشت ؟ چرا گریان سوار بر اسب سیاه روی شدی و رفتی اسب های روشن تری هم بود مگر تو سپید نمی خواستی ؟ در تن آن اسب به دنبال چه می گشتی ؟ در چشمانش چه چیز را نظاره می کردی که امروز که گریخته گریستی ؟ چرا اسب محرم رازهایت شده بود ؟ آنقدر در وجودش نالیدی تا گریخت چرا از این راز پرده بر نمی داری سخن بگو بگو تو را چه شده است .

بگو .........

ادامه دارد ....

سبز و ستاره ای باشید .

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 4:38 |

به نام خداوندی که عشق را آفرید

سلام به شما دوستان مهربون که همیشه باعث دلگرمی من هستین  

امیدوارم  که همیشه خوب و خوش باشین .

در ابتدا باید از دوست عزیزم تشکر کنم که این بحث شروع کرد که حداقل ما بدونیم این خوشی و شادی که ما دنبالشیم و ازش حرف می زنیم چیه و چه طور می شه بدستش اورد .

من در این مطلب فقط نظر و عقیده ی خودمو می گم و جمع بندی و نتیجه گیری رو بر عهده ی دوست عزیزم که این بحث رو شروع کرده می زارم .

 

نظر من :

 

خوشی یعنی رسیدن به یه آرامش و آسایش روحی ، روانی ، قلبی و فکری .

 

همون طور که در وبلاگ شخصی خودم گفته بودم ، تا مشکلات و سختی ها نباشند ، خوشی معنایی پیدا نمی کنه و تا خوشی ها و شادی ها نباشند ، سختی معنایی پیدا نمی کنه .

پس خواه و نا خواه انسان با سختی رو به رو میشه ولی انسان باید با مشکلات بجنگه و صبر کنه و پیروز بشه تا خوشی و شادی بدست بیاد . بنابراین شادی و خوشی ، زمانی بدست می یاد که خوب با مشکلات و سختی ها مبارزه کنیم و پیروز بشیم .

امروزه تو هر کاری که می خوای موفق بشی اول باید تکنیکای اون کارو یاد بگیری پس رسیدن به خوشی یه تکنیکای خاص خودشو داره ، همین که شما بتونی از سختی ها خوشی بسازی این خودش یه تکنیک و هنره . کسی که دائم در خوشیه دیگه خوشی براش عادی و بی مزه می شه .

من از تمام این سخنان بالا می خوام اینو بگم که تا مشکلاتو نشناسیم راه مبارزه با اونا رو نمی تونیم پیدا کنیم ، که من دیگه از بیان سختی ها و انواع اونا صرفه نظر می کنم ، ولی اگه کسی دوست داشت از مشکلاتم چیزی بدونه در وبلاگ شخصیم درباره ی موضوع مشکلات با عنوان (چرا مشکلات ؟؟؟ ) صحبت کردم .

 

خوشی 2 دسته است :

 

  1. خوشییه زودگذر و مقطعی : خوشی ای که انسان براش زحمت نکشه ، مثلا : جمع شدن دوستان دور هم و جک گفتن و شوخی کردن یه خوشییه مقطعی داره و بعد از اینکه جمع دوستان از هم جدا شد ممکنه تا یه مدت کوتاهی در دل اثر داشته باشه ولی بعدش به خاطره می پیونده . ( اما در جای خودش خوب و مفید ولی کم اثره )
  2. خوشییه به جای ماندنی و دائم : خوشی ای که با رنج و زحمت و پیروزی بر مشکلات بدست می یاد ؛ همون طور که می دونید انسان اون چیزی رو که با سختی بدست میاره به راحتی حاضر نمی شه از دست بده . مثلا کسی که عشقشو درست و از تمام جنبه ها شناخته و با تلاش و کوشش زمینه ی وصال رو محیا می کنه و باعث وصال می شه و یه زندگییه عاشقانرو آغاز می کنه تا آخر عمر لذت می بره ، البته اگه جای عشق و هوسو اشتباه نگرفته باشه .

یه نوع خوشی هست که به دسته ی دوم تعلق داره ، خوشی ها یی که از طریق دین داری و اعتقاد به دین بدست می یاد مثلا : برای امام حسین (ع) و یارانش گریه کردن ، با امام زمان (عج) هم ناله شدن و به یاد غربت و تنهایش اشک ریختن و ...

تمام این کار ها آرامش روحی ، روانی و فکری به انسان میده که از همه مؤثرتر و با نفوذتره که بنا به همون تعریفی که اول کردم این همون خوشی و رضایت انسان از خودشو فراهم می کنه .

خوب حسین جوون معذرت می خوام که انقدر تو بحث تو دخالت کردم و زیاد صحبت کردم . امیدوارم تونسته باشم تو نتیجه گیری این بحث به تو کمک کرده باشم .

 

آسمون دلتو هیچ وقت بی ستاره نشه .

 

خدا نگهدار 

  

یا علی  

+ نوشته شده توسط مجتبی در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 18:20 |

به نام خداوندی که عشق را آفرید

سلام به شما دوستان مهربون که همیشه باعث دلگرمی من هستین   امیدوارم  که همیشه خوب و خوش باشین .

من به کمک و لطف چند نفر از دوستام تصمیم به تشکیل یه وبلاگ گروهی کردیم . امیدوارم بتونیم مطالب آموزنده و جالبی رو برای شما دوستان ارائه بدیم . ما در این راه به کمک و راهنمایی شما نیازمندیم . امیدوارم من و دوستام بتونیم نظر شما رو جلب کنیم و هر چند کوتاه و دور از هم ولی همدل و در کنار هم باشیم و با شادی های هم شاد و در مشکلات هم همراه یکدیگر باشیم.

شهادت امام حسین (ع) سرور و سالار شهیدان رو به شما و خانواده ی محترمتون تسلیت می گم . امیدوارم  بتونیم قدر این خونایی رو که برای رسیدن اسلام به دسته ما شده بدونیم .

آسمون دلتون هیچ وقت بی ستاره نشه .

 

خدا نگهدار 

  

یا علی

+ نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت 21:19 |